درک تأثیر اولین شغل در شکل‌گیری DNA کاری شما

درک تأثیر اولین شغل در شکل‌گیری DNA کاری شما

خواه تمایل داشته باشیم تا برای یک شرکت فعال در حوزهٔ آی‌تی کار کنیم، خواه علاقمند به دنیای فریلنسری باشیم، بالاخره می‌بایست فعالیت حرفه‌ای خود را از جایی شروع کرده و یک شرکت یا استارتاپ را به عنوان Starting Point (نقطهٔ شروع) زندگی حرفه‌ای خود انتخاب کنیم. همان‌گونه که دوستان و اطرافیان ما در شکل‌دهی شخصیت‌مان تأثیر بسزایی دارند و گاهی‌اوقات از روی ایشان است که قضاوت می‌شویم، اولین شغلی را هم که انتخاب می‌کنیم، در آیندهٔ کاری‌مان -و حتی کل زندگی‌مان- بسیار حائز اهمیت است و می‌توان گفت که اولین محیط کار، DNA زندگی حرفه‌ای‌مان را شکل خواهد داد. 

خوشبختانه یا متأسفانه، ما پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه چیز زیادی از دنیای واقعی کسب‌و‌کار نمی‌دانیم؛ از این رو، نیاز به فضایی داریم تا مطالب تئوریک فرا گرفته در محیط‌های آکادمیکی همچون دانشگاه را به صورت واقعی تجربه کنیم.

برای آن که دقیق‌‌تر صحبت کنیم و مطالب طرح شده بیشتر به دل مخاطبین سکان آکادمی بنشیند، سعی می‌کنیم نکات مد نظر را در قالب یک داستان بیان کنیم. مثلاً یک فارغ‌التحصیل رشتهٔ نرم‌افزار به نام سهراب را در نظر می‌گیریم. آقا سهراب قصهٔ ما از یک دانشگاه نسبتاً خوب با معدل 16 یا 17 بیرون آمده، خدمت سربازیش را به اتمام رسانده و حال قصد ورود به بازار کار را دارا است.

اگر فرض را هم بر این گذاشته باشیم که سهراب در دانشگاه چیزی یاد گرفته باشد، مسلماً در دوران تقریباً دو سالهٔ سربازی درصد قابل‌توجهی از آموخته‌هایش به دست فراموشی سپرده شده‌اند؛ پس قبل از اینکه برای شغلی اقدام کند، می‌بایست دانسته‌هایش را تا حدودی ریکاوری کند.

پیش از اینکه به بیان ادامهٔ داستان سهراب بپردازیم، نیاز است به انجام یک تقسیم‌بندی کلی نیروی آماده به کار بپردازیم. افراد جویای کار را اگر بخواهیم در یک دید کلی به سه دسته تقسیم کنیم، دستهٔ اول -که تعداد آنها هم کم نیست- کسانی هستند که به دنبال یافتن یک شغل دولتی مثلاً کارشناس آی‌تی در اداره کل فناوری اطلاعات فلان استان هستند. ایده‌ای که این گروه از متقاضیان دارند این است که در جایی بدون استرس مشغول به کار شوند تا هم امنیت شغلی بالایی داشته باشند، هم کَم کار کنند و همچنین بیمه، سنوات، عیدی و … ایشان به راه باشد!

دستهٔ دوم کسانی هستند که نسبت به گروه اول کمی جسورترند و می‌دانند که مشاغل دولتی مناسب کسانی که تمایل به رشد و ترقی دارند -البته از راه سالم و بدون چاپلوسی- نیست، لذا به دنبال شرکت‌های خصوصی می‌گردند تا شغلی یافته، کم‌کم شروع به کسب تجربه کرده و بر اساس لیاقت‌شان، پله‌های ترقی را یکی پس از دیگری پیموده و به آدم موفقی تبدیل شوند.

دستهٔ سوم هم کسانی هستند که سختی همه چیز را به جان خریده، نه تمایلی به کار کردن در فضای دولتی دارند و نه علاقه‌ای به کار کردن در کسب‌و‌کارهای خصوصی دارند بلکه می‌خواهند تا کسب‌وکار شخصی یا استارتاپ خود را به راه اندازند (دلیل اتخاذ چنین تصمیمی توسط اکثر کسانی که به این گروه تعلق دارند این است که ایشان باور دارند اگر ایدهٔ خود را عملی نکنید، کسی شما را به استخدام خود درخواهد آورد تا ایده‌اش را عملی سازید).

به طور کلی، برخی از آمار و ارقام حاکی از آنند که این گروه از افراد چیزی در حدود کمتر از 3٪ افراد جامعه را تشکیل می‌دهند و نیاز به توضیح نیست که این درصد، در کشورهای مختلف بسته به بافت فرهنگی، آموزه‌ها و بسیار متغیر دیگر متفاوت است. برای روشن‌تر این مسئله، سناریویی تعریف می‌کنیم. شاید چنین سرگذشتی برای خیلی از خوانندگان پیش آمده باشد زمانی که بچه بودیم و پدر و مادرمان می‌گفتند که مثلاً:

بهزاد جان! برو دانشگاه، درس بخون،‌ یه لیسانس بگیر تا بتونی در یک شرکت یا اُرگان دولتی مشغول به کار بشی تا هم آینده داشته باشی، هم بیمه‌ات کنند و هم خیالت از دوران پیری و بازنشستگی‌ات راحت باشه!

می‌دانیم که بخش قابل‌توجهی از شخصیت ما در دوران کودکی شکل می‌گیرد؛ با این تفاسیر، والدینمان پارادایمی در ذهن ما شکل دادند با این مضمون که «تنها راه موفقیت، درس خواندن سپس دانشگاه رفتن و بعد استخدام شدن و کار کردن برای فرد یا سازمان دیگری است!» و در چنین شرایطی، معلوم است که درصد خیلی کمی از افراد جامعهٔ ما از لحاظ روانی و ذهنی آمادگی کارآفرین شدن را ندارند و همین می‌شود که درصد گروه سوم در جامعهٔ ما بسیار کم -شاید 1%- است اما همین 1% است که جامعهٔ ما را به پیش می‌برند و جزو افراد تأثیرگذار جامعه هستند (در این که والدین محافظه‌کار، معلمین ناآگاه، دانشگاه بدون علم و جامعهٔ بی‌تفاوت نسبت به نسل جوان بزرگ‌ترین وظیفهٔ‌شان کشتن خلاقیت و نوآوری است شکی نیست، اما باتوجه به این که این مسائل خارج از بحث این مقاله است، خیلی وارد این موضوعات نمی‌شویم و امیدواریم جامعه‌شناسان به این موضوع و موضوعاتی این‌چنین بهتر و علمی‌تر بپردازند. علاوه بر این، به خاطر داشته باشیم که در یک جامعه همه نباید کارآفرین شوند چرا که در این صورت، سنگ روی سنگ بند نخواهد شد).

حال فرض کنیم که سهراب نه به گروه اول اختصاص دارد و نه به گروه سوم، بلکه فردی است که می‌خواهد روی پاهای خود ایستاده، در یک شرکت خصوصی مشغول به کار شود و موفق شود. برای شروع، سهراب شروع به فرستادن رزومه برای آگهی‌های متقاضی برنامه‌نویس، کارشناس آی‌تی، طراح سایت و … می‌کند. در این میان، برخی آگهی‌ها متعلق به شرکت‌های تراز اول بوده و برخی دیگر مربوط به کسب‌و‌کارهای نوپا -استارتاپ‌ها- است تا اینکه چند مورد از جاهایی که رزومه ارسال کرده با او تماس می‌گیرند و سهراب برای مصاحبه می‌رود.

اصل مطلب تازه از اینجا شروع می‌شود. سهراب در نقطه‌ای از زندگی خود قرار گرفته که یک تصمیم اشتباه می‌تواند کل زندگی‌اش را تحت‌الشعاع قرار دهد و یک تصمیم درست هم می‌تواند متضمن یک آیندهٔ کاری درخشان برایش باشد. به عبارت دیگر، اولین شغلی که ما انتخاب می‌کنیم از اهمیت بسیاری برخوردار است اما اجازه دهید برای درک بهتر این موضوع، تشبیهی انجام دهیم.

بیاییم سهراب را همچون یک DVD خام تصور کنیم. وقتی که یک DVD خام داشته باشیم، این امکان را داریم تا هر چیزی روی آن رایت کنیم؛ از فیلم و موسیقی گرفته تا کتاب‌های صوتی و حتی …! سهراب به مثابهٔ DVD خامی است که در یک رایتر -در اینجا منظور اولین شرکتی است که در آن مشغول به کار می‌شود- قرار می‌گیرد و این در حالی است که این شرکت یا استارتاپی که سهراب اولین تجربیات کاری خود را در آن شکل می‌دهد، شکل‌دهندهٔ DNA زندگی حرفه‌ای سهراب تا حد قابل‌توجهی -اگر اغراق نکرده و بگوییم تا آخر عمر- است.

فرض کنیم شرکت اولی که به سهراب زنگ می‌زند تا برای مصاحبه برود، شرکت الف نام داشته و دیگری شرکت ب. سهراب با هر ضرب و زوری بود، توانست نظر کارشناس منابع انسانی شرکت الف را جلب کند و در این شرکت مشغول به کار می‌شود. حال فرض کنیم 5 سال از روز مصاحبه گذشته و سهراب تقریباً نیم دهه‌یی در فضای کاری واقعی قرار گرفته است. اما بیاییم مروری کنیم بر روند کارها در این 5 سال و ببینیم که سهراب و همکارانش با چه چالش‌هایی دست و پنجه نرم کرده‌اند.

فرض کنیم که مدیرعامل شرکت الف، آقای بزن و برو نام دارد که در کل آدم بدی نیست اما بسیاری از خصوصیاتی که فرهنگ ایرانی ما از آن رنج می‌برد، را دارا است. آقای بزن و برو خیلی به کار باکیفیت اعتقادی ندارد و در حوزه‌ای که شرکتش فعال است -توسعهٔ نرم‌افزار- بیش از آنکه روی کیفیت تمرکز کند، روی گرفتن مشتریان بیشتر تمرکز دارد.

مثلاً سهراب که در دانشگاه یاد گرفته بود قبل از دیپلوی کردن پروژه روی سرور اصلی، می‌بایست آن را از همه لحاظ تست کرد، یک روز با مدیرعاملش به چالش می‌خورد. حرف مدیرعامل این بود که یک روز هم یک روز است و نباید برای تست کردن بیشتر، روی فلان پروژه وقت گذاشت در صورتی که سهراب اعتقاد داشت کار را می‌بایست بدون باگ به مشتری تحویل داد اما در نهایت برندهٔ بازی آقای مدیرعامل بود چون سهراب نه در خانواده، نه در مدرسه، نه در دانشگاه، نه در سربازی و نه در جامعه یاد نگرفته بود تا اعتماد به نفس لازم برای پافشاری روی کاری که درست است را داشته باشد (همین مسألهٔ اعتماد به نفس کلی جای بحث دارد که می‌شود مقالات و کتاب‌ها در مورد آن نوشت اما خارج از حوزهٔ این مقاله است!) از آن پس، سهراب دیگر یک Yes Man (بله قربان گو) به معنای واقعی کلمه شده بود و هرچه را که مدیرعاملش دستور می‌داد، به دیدهٔ منت قبول می‌کرد.

پس از گذشت 2 سال از حضور سهراب در شرکت الف، سهراب گاهی در جلسات عقد قرارداد هم شرکت می‌کرد و در یکی از همین جلسات بود که نطفهٔ رانت، رشوه‌گیری و رشوه‌خواری روی این DVD خام قصهٔ ما رایت شد. در اقتصاد راکت فعلی کشور، شرکت الف با کمبود مشتری مواجه شده است؛ لذا آقای بزن و برو دست به هر کاری می‌زند تا پروژه بگیرد. برای همین مسأله، وارد مذاکره با ارگان‌های دولتی می‌شود. مدیر آی‌تی فلان سازمان، درخواست 10 میلیون تومان زیرمیزی کرده و آقای بزن و برو هم با این قضیه مشکلی ندارد و از سهراب می‌خواهد که این انتقال وجه را هندل کند. یک فقره چک یکصد میلیون ریالی داخل پاکت‌نامه قرار گرفته و سهراب آن را به آقای ایکس تحویل می‌دهد اما آقای ایکس از گرفتن آن سر باز می‌زند!

- سهراب (پیش خودش می‌گوید): دَمِش گرم، حتماً فهمیده که رشوه گرفتن حرامه، و بی‌خیال قضیه شده!
- آقای ایکس: برو این چک رو بده به آقای بزن و برو و بگو لطفاً چک مسافرتی تهیه کنه!

اینجا بود که سهراب باز هم یک درس جدید یاد گرفت؛ موقع رشوه گرفتن هرگز نمی‌بایست رَد و نشانی از خودت به جای بگذاری.

در شرکت الف، به غیر از سهراب چندین کارمند دیگر هم کار می‌کردند؛ یک منشی، یک مدیر فنی که آدم بد اخلاقی بود، یک حسابدار که همواره سرش به کار خودش مشغول بود و چند نفر هم دولوپر دیگر. به طور کلی، سهراب در خانواده یاد گرفته بود که در تایم کاری به جز کار شرکتی، نباید دست به کار دیگه‌ای بزند چرا که این قضیه حق‌الناس بوده و مسلماً مدیون آقای بزن و برو خواهد شد اما در واقعیت می‌دید که همکارانش صبح‌ها از سایت 9 تا حدوداً 10 در تلگرام گشت می‌زنند،‌ در اپ دیوار به دنبال اجناس دسته دوم هستند، در آپارات صحنه‌های برنامهٔ نَوَد هفتهٔ گذشته را می‌بینند و گاهی‌اوقات هم به دیجی‌کالا سر می‌زنند ببینند چیزی را پیشنهاد شگفت‌انگیز کرده یا خیر!

آقای بزن و برو هم چون راندمان کاری کارمندانش خیلی برایش مهم نبود و در عوض راه‌های دیگری برای کسب درآمد بیشتر را بلد بود، خیلی به کارمنداش سخت نمی‌گرفت که مثلاً نباید در تلگرام وقت خود را تلف کنند. اینجا بود که سهراب یک درس دیگر یاد گرفت و این درس چیزی نبود جز این که نداشتن راندمان کاری در برخی شرکت‌های ایرانی، اصلاً چیز بدی نیست!

جالب اینجا است که یک روز سهراب یک ایدهٔ خیلی خوب برای راه‌اندازی یک سرویس آنلاین به مدیرفنی شرکت داد؛ مدیر فنی بداخلاق هم گفت بگذار با مدیرعامل مطرح کنم ببینم نتیجه چه خواهد شد. بعد از چند روز، سهراب و سایر همکاران دیدند که پروژهٔ جدیدی تعریف شده و این پروژه، دقیقاً همان ایدهٔ سهراب بود. آقای بزن و برو هم اعضای تیم را دور هم جمع کرد و در حضور ایشان از مدیرفنی شرکت به خاطر ایدهٔ به‌موقع و هوشمندانه‌اش تشکر کرد!

با این که پس از جلسهٔ معرفی پروژه، سهراب بارها و بارها به مدیرش گفت که این ایده متعلق به او بوده، اما آقای بزن و برو اصرار داشت که مدیرفنی‌اش هرگز به او دروغ نمی‌گوید و همین جا بود که سهراب یک درس دیگر یاد گرفت و آن هم چیزی نبود جز دورویی!

از آن زمان به بعد، سهراب یاد گرفت که نباید ایده‌هایش را به سادگی در اختیار دیگران قرار دهد و همین شد که او در جلسات Brain Storming دیگر ایده‌پردازی نمی‌کرد بلکه ایده‌هایش را همواره برای خودش نگاه می‌داشت اما در نهایت یک اتفاق بد می‌افتاد؛ ایده‌های سهراب همگی به دست فراموشی سپرده می‌شدند چرا که نه خودش آنها را عملی می‌کرد و نه دیگران از ایده‌های خوب سهراب باخبر می‌شدند.

سهراب در دانشگاه یاد گرفته بود که باید تمیز کد بزند، کامنت‌گذاری کند، ایندنتیشن‌ها را رعایت کند و … اما در عمل می‌دید که هیچ کدام از همکارانش این‌جور چیزها را رعایت نمی‌کنند و وقتی که می‌دید مدیرفنی هم برایش کیفیت کار مهم نیست، او هم به مرور زمان هم‌رنگ جماعت شد تا جایی که گاهی‌اوقات کدهای اسپاگتی‌اش را خودش هم نمی‌توانست ویرایش کند!

در شرکت الف، سهراب معنی واقعی مشتری (نا)مداری را هم یاد گرفت. روی در و دیوار شرکت الف شعارهایی همچون «حق با مشتری است» و چیزهایی این‌چنین زیاد نوشته شده بود اما در عمل، داستان چیز دیگری بود. پرسنل شرکت خیلی نیازهای مشتریان را جدی نمی‌گرفتند و زمانی هم که مشتریان از چیزی شاکی می‌شدند، خانم منشی ایشان را راهنمایی می‌کرد تا تلفن شرکت را گرفته، پس از بوق آزاد دکمه 8 را فشار دهند و برای مدیرعامل پیغام بگذارند.

مشتریان ساده هم خیال می‌کردند پیغام ایشان به گوش مدیرعامل می‌رسد غافل از این که مدیرعامل این وظیفهٔ خطیر را تفویض کرده بود به یکی از کارمندان که هر روز صبح پیام‌های اختصاصی مدیرعامل را چک کند اما غافل از این که کارمند مسئول هر روز در آن تایم، در شبکه‌های اجتماعی به سر می‌برد.

داستان شرکت الف کمی طولانی شد اما چاره‌ای نبود و بایستی آن را بازگو می‌کردیم چرا که اکنون می‌خواهیم ببینیم سهراب صفر کیلومتر که 5 سال پیش وارد این شرکت شد، الان کیست و کجاست؟ شرکت الف که گفتیم همچون یک دی‌وی‌دی رایتر است، روی DVD خام ما چیزهایی رایت کرد که می‌شود گفت بسیاری از آنها غیرقابل برگشت هستند. سهراب رشوه دادن و رشوه گرفتن، بله قربان گو بودن، کار بی‌کیفیت، بد نبودن انجام کارهای شخصی در تایم کاری، زیرآبی رفتن، کدنویسی اسپاگتی، دروغ‌گویی و عدم احترام به مشتری را در مدت این 5 سال فرا گرفت یا بهتر بگوییم اینها روی سهراب رایت شدند.

اگر فرض را بر این بگذاریم که آقا سهراب قصهٔ ما همچون برخی دی‌وی‌دی‌ها اصطلاحاً Rewrittable نباشد، مشخص است که زندگی سهراب به کجا کشیده شده خواهد شد. سهراب در فضایی کار کرده که به قول معروف «به شکل مناسبی بار نیامده است!» و چیزها و مسائلی در شخصیتش رخنه کرده‌اند که شاید تا آخر عمر مجبور باشد آنها را یَدَک بکشد.

سهراب پس از سربازی، در یک دو راهی قرار گرفته بود که متأسفانه راه نادرست را برگزید و همین انتخاب نادرست، بلایی سرش آورد که تا آخر عمر فقط و فقط می‌تواند در شرکت‌هایی مشابه شرکت الف و یا بدتر کار کند. حال یک فلش‌بک بزنیم و 5 سال پیش را تصور کنیم؛ زمانی که سهراب بر سر دوراهی قرار گرفته بود که وارد شرکت الف شود یا شرکت ب. فرض کنیم که سهراب وارد شرکت ب شده و می‌خواهیم ببینیم که در شرکت ب چه اتفاقاتی برایش رخ داده‌ است.

مدیرعامل شرکت ب، آقای کاربلد نام دارد. این آقای کاربلد قصهٔ ما خوشبختانه یا متأسفانه دوران تحصیلی‌اش را در آلمان سپری کرده و به نوعی روحیهٔ خشن آلمانی در وی شکل گرفته است.

جلسهٔ مصاحبهٔ سهراب در شرکت ب -به قول خود سهراب- یکی از سخت‌ترین اتفاقاتی است که در زندگی‌اش رخ داده بود. جدای از این که سهراب برای مصاحبه چیزی در حدود 3 الی 4 بار آمد و رفت، روند مصاحبه در این شرکت با سایر شرکت‌ها کاملاً فرق داشت.

مثلاً در روز مصاحبه، از سهراب خواسته شد تا در آزمون‌های DISC و MBTI و تست EQ شرکت کند و مدیر منابع انسانی شرکت ب بر اساس نتایج این آزمون‌ها، یکسری فرصت‌های شغلی مناسب سهراب را یادداشت می‌کرد (برای آشنایی بیشتر با آزمون‌های DISC و MBTI، به مقالات آزمون DISC چیست و اهمیت آن در زندگی کاری چقدر است؟ و تست MBTI چیست و چه اطلاعاتی از درون ما را فاش می‌سازد؟ مراجعه نمایید). کاش قضیه به همین جا ختم می‌شد؛ از سهراب تست‌هایی همچون تست دروغ‌سنجی، روانشناسی، خلاقیت، تحلیل رفتار متقابل و … هم گرفته شد.

پُر واضح است که سهراب حتی نمی‌دانست MBTI را چه‌طور می‌نویسند، چه رسد به این که بداند تیپ شخصیتی‌اش چیست؛ او خلاق نبود چون از بچگی به او یاد داده بودند که ساختارشکنی کار بدی است، چیزی از روانشناسی هم بلد نبود چون در محیطی که زندگی می‌کرد، شنیده بود که روان‌شناس و روان‌شناسی برای آدم‌های دیوانه است.

مسلماً در چنین شرکتی، سهراب خام قصهٔ ما در سمت آبدارچی هم نمی‌توانست مشغول به کار شود چه رسد به برنامه‌نویسی، اما آقای کاربلد به سهراب اعتماد کرد و علیرغم نتایج آزمون‌های بدی که سهراب در مصاحبه‌های مختلف گرفته بود، سهراب به استخدام شرکت درآمد. به قول معروف، آقای کاربلد ریسک کرد!

در روز اول کاری، آقای کاربلد جلسه‌ای خصوصی با سهراب گذاشت و چیزی در حدود 2 الی 3 ساعت با هم گپ خصوصی زدند. در این گپ و گفتگو، آقای کار بلد یکسری اصول، قواعد و ارزش‌های شرکت ب را برای سهراب بازگو کرد که در ادامه به برخی از مهم‌ترین آنها اشاره خواهیم کرد.

آقای کاربلد به سهراب گفت که ما در شرکتمان یکسری خطوط قرمز داریم که رد شدن از آن خطوط مساوی است با قطع همکاری؛ هرچه هم که شما نیروی فنی خوبی باشید. مثلاً یکی از آن خطوط قرمز دروغ‌گویی بود؛ خواه دروغ‌گویی درون سازمانی خواه دروغ‌گویی برون سازمانی! آقای کاربلد به سهراب گفت که ما در شرکتمان چیزی به نام «دروغ مصلحتی» نداریم و همه چیز بر پایهٔ صداقت می‌چرخد؛ پس باید یادت باشد که هرگز فکر گفتن دروغ را نکنی چه رسد به این که دروغ بگویی!

یکی دیگر از خطوط قرمز شرکت ب، تکریم مشتری بود. آقای کاربلد قشنگ برای سهراب توضیح داد که «مشتری ارباب است و ما رعیت» پس بی‌احترامی به اربات، معطل نگاه داشتن ارباب، دروغ گفتن به ارباب، کار بی‌کیفیت دادن دست ارباب و … ممنوع است.

چیز جالبی که در شرکت ب وجود داشت این بود که در شرکت ب علاوه بر حقوق پایان ماه، چیزی تحت عنوان «حق توحش» به پرنسل به صورت ماهیانه پرداخت می‌شد و این حق توحش برای مواجهه با مشتریان ناراحت، بی‌ادب و عصبی بود. در شرکت ب، اگر یک مشتری چه به صورت حضوری و چه به صورت تلفنی حرف رکیک هم به یکی از پرسنل می‌گفت، ایشان اجازه نداشتند تا مقابله به مثل کنند بلکه با کمال احترام مشتری را به سمت مدیرعامل پاس می‌دادند و آقای کاربلد می‌شد سپر بلا و تمامی توهین‌ها را به جان می‌خرید.

یکی دیگر از خطوط قرمز شرکت ب که آقای کاربلد برای سهراب توضیح داد، قضیه‌ای بود تحت عنوان رانت. آقای کار بلد به سادگی برای سهراب توضیح داد که رانت، رشوه دادن و رشوه گرفتن و دیگر مسائل مربوطه در شرکتشان ممنوع است. اما برای سهراب سؤالی پیش آمد و پرسید «خُب در این شرایط رقابتی، چه طور بدون دادن رشوه می‌شود پروژه گرفت؟» که آقای کاربلد در پاسخ به این سؤال سهراب گفت:

ببین سهراب جان، تو اگر در حوزهٔ کاری خودت درجه یک باشی، حتی رشوه‌گیرترین مدیران و آدم‌ها هم جلوی پای تو زانو خواهند زند چرا که به غیر از عقد قرارداد با تو، گزینهٔ دیگری پیش رو ندارند. ما به جای این که مثلاً در هزینه‌های خود در سال، چیزی در حدود یک‌صد میلیون تومان را به عنوان حق رشوه در نظر بگیریم، این یک‌صد میلیون تومان را خرج R&D (تحقیق و توسعه) می‌کنیم و تیم‌مان را توانمندتر می‌سازیم و همین می‌شود که یک سر و گردن نسبت به رقبا بالاتر شده‌ایم و نتیجه اینکه بدون نیاز به رشوه دادن، می‌توانیم پروژه‌های بزرگ بگیریم.

یک خط قرمز دیگری که آقای کاربلد در جلسهٔ توجیهی برای سهراب توضیح داد، نگفتن عبارت‌هایی مثل «نبود»، «نیست»، «نمی‌شه»، «سخته»، «دیگه وقت نیست»، «ارزشش رو نداره»، «مگه چه کسی این رو می‌بینه»، «فایده نداره»، «به من چه»، «مگه وظیفهٔ منه» و این‌طور چیزها بود و آقای کاربلد توضیح داد که تو این عبارات را نه خواهی شنید و نه خواهی گفت!

پس از این جلسه، سهراب واقعاً ترسیده بود و واقعیت امر آن است که ترس هم داشت. شرکت ب یک شرکت آی‌تی نبود بلکه در ظاهر همچون یکی از زندان‌های آلمان‌ها در جنگ جهانی دوم بود. سهراب نیاز به کار داشت و چاره‌ای جز قبول این شروط و خطوط قرمز نداشت و همین شد که کار خود را شروع کرد.

نکتهٔ جالبی که در شرکت ب وجود داشت، احترام متقابل بود. آدم‌ها از یکدیگر انتقاد می‌کردند اما این انتقادات ایشان هرگز همچون توهین به فرد مقابل تلقی نمی‌شد بلکه پرسنل به کار یکدیگر ایراد می‌گرفتند به جای آن که به شخصیت یکدیگر کاری داشته باشند.

پس از چند ماهی کار کردن در شرکت ب، سهراب داشت کدنویسی بک‌اند می‌کرد و مدیرفنی شرکت هم که سَمبُل EQ بود روزی یکی دو بار به پرسنل سر می‌زد و همین‌طور که دید سهراب دارد کدنویسی می‌کند، چیزی توجه‌اش را جلب کرد. مدیرفنی دید که سهراب در نامگذاری متغیرها خیلی دقت به خرج نداده و برای متغیری که قرار بود مثلاً اطلاعات یوزر را در خود ذخیره سازد، نامی همچون «u» را در نظر گرفته بود.

- مدیر فنی: این u چیه؟
- سهراب: دیتای متعلق به یوزر در این متغیر ذخیره می‌شه تا هر کجا که خواستم ازش استفاده کنم.
- مدیر فنی: چرا نامی گویاتر انتخاب نکرده‌‌ای؛ مثلاً userInfo یا userData.
- سهراب: راستش کسی که سورس‌کد ما رو نمی‌بینه و در عمل هر دو یک کار رو انجام می‌دن و آن هم ذخیره کردن اطلاعات کاربره.

مدیرفنی که می‌دانست این طرز تفکر سهراب به خاطر بی‌تجربگی او است، بدون هیچ‌گونه عصبانیت یا توهینی، برای سهراب ضرورت کدنویسی تمیز را توضیح داد و گفت:

فرض کن چند سال بعد تو دیگه در این شرکت نباشی و فرد دیگری بخواد این کد رو ویرایش کنه (که دقیقاً همین‌طور هم شد و سهراب از این شرکت رفت). دولوپر بعدی باید کلی فکر کنه ببینه که این «u» چه چیزی می‌تونه باشه و همین مسأله وقت شرکت رو می‌گیره. یا فرض کنیم پروژه‌ای که برای مشتری می‌نویسیم، روزی مشتری یک دولوپر استخدام کنه و از نیمهٔ راه بخواهد خودش پروژه را به پیش ببره و اگر مشتری ببینه که ما این‌گونه کد زده‌ایم، به برند شرکت ما لطمه خواهد خورد.

این‌طور بود که سهراب مجاب شد و یک درس خوب یاد گرفت و آن هم عبارت بود از این که هرچند کسی کدهای ما را نمی‌بینید، اما باید طوری کدنویسی کرد که اگر روزی کسی سورس‌کد را دید، از کدنویسی تمیزمان لذت ببرد.

سهراب روز به روز چیزهای بیشتری یاد می‌گرفت و کارش را ادامه می‌داد تا این که یک روز، آقای کاربلد پیش سهراب آمد و خواست تا سورس‌کد را مشاهده کند. سهراب هم با خیال راحت پذیرفت! همه چیز خوب بود، نامگذاری‌ها درست انجام شده بودند،‌ فاصله‌گذاری‌ها برای خوانایی بیشتر سورس‌کد رعایت شده بودند اما یک چیز توجه آقای کار بلد را به خود جلب کرد. سهراب هرگز در سورس‌کدش از کامنت استفاده نکرده بود. آقای کار بلد مدیرفنی را صدا زد توضیح خواست!

مدیرفنی هم که خود را مقصر می‌دانست چرا که کار سهراب را تست نکرده بوده و از عدم گذاشتن کامنت‌ها توسط سهراب بی‌خبر بود، به مدیرعامل توضیح داد که هیچ تقصیری متوجه سهراب نبوده و این خودش است که کار را تست نکرده است. مدیرعامل هم در لحظه، یکصد هزار تومان مدیرفنی را جریمه کرد (در اینجا مدیرفنی خیلی راحت می‌توانست تقصیر را متوجه سهراب کند اما خطوط قرمز شرکت اجازهٔ چنین کاری را به او نمی‌داد. در واقع، مدیرفنی ترجیح داد که برند شخصی‌اش پیش مدیرعامل خراب شود، صد هزار تومان جریمه شود اما پا روی ارزش‌های خود و شرکتش نگذارد!)

اینجا بود که سهراب یک درس دیگر یاد گرفت و آن چیزی نبود جز راست‌گویی حتی اگر به ضررت باشد. از آن پس، سهراب تا چند ماهی هر وقت مدیرفنی را می‌دید شرمنده می‌شد و کلی خجالت می‌کشید اما در عوض احترامی که برای مدیرفنی قائل می‌شد نسبت به گذشته چند برابر شده بود.

یکی از قوانین شرکت این بود که کارمندان رأس ساعت 9 صبح در شرکت حضور به هم رسانند و کسانی که دیر می‌رسیدند، جریمه می‌شدند ولو ۱ دقیقه. سهراب این قانون را در ذهنش احمقانه تلقی می‌کرد و با خود می‌گفت که این‌قدر سخت‌گیری دیگر بی‌انصافی است و 1 دقیقه تا به حال کسی را نکشته است. بارها هم این نکته را در قالب انتقاد به آقای کاربلد گوشزد کرده بود اما همواره یک چیز در جواب از ایشان شنیده بود و آن هم اینکه «اگر واقعاً می‌بینی که داری اذیت می‌شی، همین الان می‌تونی از شرکت بری!»

در ظاهر سهراب فکر می‌کرد که آقای کاربلد دیگر دارد پا را از حد فراتر می‌گذارد اما واقعیت امر چیز دیگری بود. آقای کاربلد فقط می‌خواست اصول کار حرفه‌ای و نظم را به هم‌تیمی‌هایش گوش زد کند و جالب است بدانیم وقتی کارمندان می‌توانستند پس از 5 سال با قوانین شرکت ب کنار بیایند، برخی از قوانین سخت‌گیرانه مثل ورود به شرکت رأس ساعت 9، عدم استفاده از تلفن در تایم شرکت، عدم حضور در شبکه‌های اجتماعی در تایم شرکت و … حذف می‌شدند (حتی گاهی‌اوقات ایشان می‌توانستند از داخل منزل به کار خود بپردازند).

مثلاً همین مدیرفنی، چیزی در حدود ۶ سال بود که در شرکت ب کار می‌کرد و این امکان برایش فراهم شده بود تا هر موقع که خواست به شرکت تشریف بیاورد و هم موقع هم که خواست از شرکت برود اما جالب است بدانیم که این مدیرفنی به ندرت پیش می‌آمد که بعد از ساعت 9 وارد شرکت شود چرا که در آن 5 سال اولیهٔ خدمت در شرکت ب، شخصیت کاری‌اش به گونه شکل گرفته بود که نظم جزو DNA او شده بود.

گفتیم تلفنی صحبت کردن و رفتن به شبکه‌های اجتماعی در تایم شرکتی، یکی دیگر از اصول و خطوط قرمز شرکت ب بود و کلیهٔ اعضا پس از ساعت 9 می‌بایست تلفن همراه خود را خاموش می‌کردند و فقط در تایم ناهار و نماز می‌توانستند دیوایس‌های خود را روش کنند.

رعایت این قانون برای بسیاری از پرسنل دشوار بود اما به هر حال چاره‌ای جز تبعیت از آن نبود و اگر کسی دوست داشت که با دوستانش، همسرش و … تلفنی صحبت کند، مجبور به ترک شرکت بود. اما در نهایت این قانون به نفع پرسنل شرکت بود چرا که ضریب خطای ایشان به حداقل می‌رسید،‌ حواسشان پرت نمی‌شد، دِدلاین پروژه‌ها را می‌توانستند برآورده کنند و می‌توانستند روی کاری که انجام می‌دهند تمرکز کنند.

البته شرکت ب آن‌قدر هم که به نظر می‌رسد سخت‌گیرانه نبود و چیزهایی در اختیار پرسنل قرار می‌داد که در شرکت‌های معمولی اصلاً دیده نمی‌شدند. در شرکت ب، هر وقت که پرسنل فکر می‌کردند راندمان ایشان پایین آمده، می‌توانستند استراحت کنند و به محض این که خستگی یا استرس ایشان رفع شد، مجدد به کار خود باز می‌گشتند.

چیز دیگری که در شرکت ب سهراب را آزار می‌داد، مسئولیت‌هایی بود که او ابتدا به ساکن فکر می‌کرد از عهدهٔ آنها برنخواهد آمد. مثلاً سهراب مسئولیت صفر تا صد یک پروژه را می‌بایست قبول می‌کرد و در هر نقطه از اجرای پروژه هم که کار را خراب می‌کرد، می‌بایست پاسخگو می‌بود و در نهایت اگر سهراب نمی‌توانست پروژه را در ضرب‌العجل (دِدلاین) مشخص شده به مشتری تحویل دهد، شرکت می‌بایست به مشتری جریمه پرداخت می‌کرد و بالتبع درصدی از میزان جریمه از حقوق سهراب کم می‌شد. اما در نهایت درسی که سهراب از این قضیه گرفت، مسئولیت‌پذیری بود.

داستان شرکت ب را بیش از این ادامه نمی‌دهیم، اما اگر بخواهیم یک جمع‌بندی کنیم، سهراب در مدت 5 سال کار کردن در این شرکت، چیزهایی از قبیل راست‌گویی، مشتری‌مداری، رشوه‌نخواری، کیفیت‌گرایی، راندمان کاری داشتن، مسئولیت‌پذیری، نظم در کارها و … را یاد گرفت.

ماهیت شرکت‌های فناورانه این‌گونه است که در طول زمان، نیروهای جدید می‌آیند و نیروهای قدیمی به دنبال فرصت‌های شغلی دیگری می‌روند. سهراب داستان هم از قضا جزو کسانی بود که به دلایل شخصی تصمیم داشت تا شرکتش را ترک کند و بیشتر متمایل بود تا استارتاپ شخصی خود را به راه اندازد (در واقع، در طول زمان از تیپ گروه دوم به تیپ گروه سوم مبدل شد). DNA تک‌تک اعضای شرکت ب من‌جمله سهراب به گونه‌ای شکل گرفته بود که هر کدام از آنها توانایی ادارهٔ یک تیم کوچک را داشتند، می‌توانستند ایده‌پردازی کنند، کسب درآمد کنند و در نهایت به کارآفرینان جوانی مبدل شوند.

نتیجه‌گیری
بهتر است داستان شرکت ب را هم در همین جا خلاصه کنیم و بیشتر به نتیجه‌گیری بحث بپردازیم. در یک جمله، «اولین کاری که انتخاب می‌کنیم، بسیار حائز اهمیت است» و این شغل اول می‌تواند تعیین‌کنندهٔ نگاه ما به زندگی حرفه‌ای باشد.

خیلی از کسانی که تازه از دانشگاه فارغ‌التحصیل می‌شوند، به اندازهٔ کافی تفکر سیستمی و تفکر انتقادی ندارند تا بتوانند راه را از چاه تشخیص دهند اما چاره چیست؟ خیلی ساده، انتخاب یک منتور. داشتن یک منتور خوب هرگز بدان معنا نیست که فرد مد نظر می‌بایست مثلاً یک کارشناس خبرهٔ کارآفرینی، دکترای جامعه شناسی و امثالهم باشد بلکه هر فردی که تفکر درستی داشته باشد، خواهد توانست نقش یک منتور خوب را برای ما بازی کند. به عبارت دیگر، کسی که اگر سر دوراهی قرار گرفتیم (انتخاب شرکت الف یا ب)، بتواند ما را راهنمایی کند.

به طور کلی، اگر بخواهیم مواردی که در انتخاب شغل حائز اهمیت هستند را برشماریم، خواهیم داشت:
- پیش از هر چیز، ببینید به چه چیزی علاقه دارید.
- هرگز دنبال پول نروید بلکه به دنبال علاقهٔ خود بروید و آن را به بهترین شکل انجام دهید؛ پول خودش خواهد آمد.
- با آدم‌های محتاط مشورت نکنید چرا که ترس را در دل شما هم خواهند آورد.
- موفقیت‌های بلند مدت را فدای سود مالی کوتاه مدت نکنید.
- اعتماد به نفس کاذب نداشته باشید. 
- فکر نکنید چون از یک دانشگاه تراز اول فارغ‌التحصیل شده‌اید، پس همه می‌بایست به شما تعظیم کنند.
- مهارت‌های شما است که دیگران را به تعظیم در برابر شما وا می‌دارند.
- تفکر انتقادی را بیاموزید.
- تفکر سیستمی را بیاموزید.
- انتقاد همبرگری را یاد بگیرید.
- تحت هیچ عنوان دروغ نگویید.
- یک Role Model مثبت در زندگی داشته باشید.
- با آدم‌های موفق‌تر از خود نشست و برخواست کنید.
- از یادگیری چیزهای جدید نترسید (هر روز به دنبال یادگیری یک چیز جدید باشید).
- هر روز سعی کنید مسئولیت‌های بیشتری قبول کنید.
- انتقادپذیر باشید (وقتی که حرفه‌ای شدید دیگران جرأت مخالف کردن با شما را هم نخواهند داشت!) 
- مسئولیت کاری که می‌کنید را بپذیرید.
- تا حد ممکن از واژهٔ من استفاده نکنید و در عوض بگویید ما.
- ریسک کنید اما از نوع هوشمندانهٔ آن.
- روی هوش هیجانی خود کار کنید (در بازار کار امروز، آدم‌های موفق کسانی هستند که EQ بیشتر دارند نه IQ بیشتر).
- نظم داشته باشید.
- خوش قول باشید. 
- بگذارید آدم‌ها روی حرف شما حساب باز کنند.
- برای هر کار دِدلاین بگذارید.
- هر موقع که احساس کردید مسیر را اشتباه رفته‌اید، در تغییر مسیر خود درنگ نکنید.
- نگویید که این مملکت برای من چه کاری کرده، بلکه همواره این سؤال را از خود بپرسید که شما برای این مملکت چه کرده‌اید.
- فکر نکنید که پدر پول‌دار داشتن همواره خوب است.
- تنها راه موفقیت دانشگاه رفتن نیست (ترک تحصیل کردن هم همواره منجر به مارک زاکربرگ شدن نمی‌شود).

مثلی داریم با این مضمون که «مادر رو ببین، دختر رو بگیر» که از این مثل در زمان انتخاب همسر استفاده می‌شود (البته همیشه هم جواب نمی‌دهد!) با درست بودن یا غلط بودن این مثل اصلاً کاری نداریم بلکه می‌خواهیم به این نکته اشاره کنیم که شرایط مشابهی هم در انتخاب شغل وجود دارد. بهتر است بگوییم «مدیرعامل رو ببین، تصمیم برای شروع به کار در شرکتش بگیر». 

مدیرعامل نقشی همچون والدین یک خانواده را دارا است. والدین تعیین‌کنندهٔ ارزش‌ها، خطوط قرمز و استانداردهای تک‌تک اعضای خانواده هستند و مدیرعامل یک شرکت هم دقیقاً چنین نقشی اما در ابعاد بزرگ‌تری دارد. در انتخاب شغل، بیش از هر چیز روی شخصیت مدیرعامل شرکت تمرکز کنید و اگر وی توانست اعتماد شما را جلب کند، می‌توانید به سایر اعضای آن شرکت هم اعتماد کنید (البته همه چیز ۱۰۰٪ نیست!)

آنچه مسلم است، برخی از مطالب طرح شده در ارتباط با شخصیت سهراب فرضی بوده و برخی دیگر دقیقاً برگرفته از تجربیات شخصی نگارنده بوده‌اند و هدف اصلی از بیان این داستان، این است که ببینیم نگاه حرفه‌ای ما به کاری که انجام می‌دهیم، فارغ از تأثیر مستقیمی که روی کسب‌‌وکارمان دارد، چه تبعات اجتماعی دیگری نیز خواهد داشت.

حال نوبت به نظرات شما می‌رسد. آیا تجربهٔ کار در شرکت‌هایی از نوع الف یا ب را داشته‌اید؟ همچنین آیا خود مدیرعاملی از جنس آقای بزن و برو یا آقای کاربلد بوده‌اید؟ و در کل، به نظر شما با اتخاذ چه رویکردهایی می‌توان نسل بعدی نیرو کار به معنای واقعی کلمه حرفه‌ای را به جامعه تحویل داد؟ نظرات، دیدگاه‌ها و تجربیات خود را با ما و سایر کاربران سکان آکادمی به اشتراک بگذارید.