خاطرات یک برنامه نویس: راست گویی

خاطرات یک برنامه نویس: راست گویی

شما هم بعضی وقت ها دروغ میگین؟

شاید این سوال کمی تهاجمی باشه. آیا شما گاهی اوقات حقیقت رو به نفع خودتون یا دیگران کمی تغییر میدین؟ آیا با وجود این که همه از اون نفع می برن باز هم دروغ حسابش می کنین؟

مطالعات نشون میده همه انسان ها تا حدی دروغ می گن. این یک بخش طبیعی از ارتباط داشتن با افراد دیگس. با این حال برخی از دروغ ها هستن که جامعه اون ها رو نمی پذیره. مثل دروغ هایی که از قصد به دیگران می گیم تا اون ها رو برای منفعت خودمون فریب بدیم یا دروغ هایی که باعث آسیب رسیدن به بقیه میشه.

این یک داستان درمورد اون نوع از دروغ هاست که پذیرفته نیستن. نه اون هایی که ما میگیم، بلکه اون هایی که آدم های اطراف ما ممکنه بگن. دروغ هایی که وقتی شاهدش هستیم احساس ناراحتی می کنیم و می خواهیم حقیقت رو بگیم اما این کار رو نمی کنیم چرا که اگر حقیقت رو بگیم ممکنه به خودمون آسیب بزنیم.

من یک توسعه دهنده جوان (junior) بودم که با تازگی از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود. توی شرکتی کار می کردم که برای کسب و کار های کوچک تا متوسط وب سایت درست می کرد. وب سایت هایی مانند  CRM (سیستم ارتباط با مشتری) با کمی پیچیدگی بیشتر.

من به مدت 6 یا 8 ماه در تیم توسعه روی یکی از پروژه های بزرگ تر کار می کردم. در اون زمان پروژه روی production رفته بود اما هنوز قابلیت های زیادی وجود داشت که باید اضافه می شد.

یک روز مشتری تماسی (با عصبانیت) با مدیر پروژه من (فرد بالاتر از من که هر روز باهاش کار می کنم) میگیره. اونا بهش میگن که یه باگ توی قابلیتی که به تازگی تحویل شده، وجود داره و ازش میخوان که به سرعت بر طرف بشه. مدیر پروژم بهشون میگه که مشکل رو بررسی میکنه و تا یک ساعت دیگه بهشون خبر میده.

]یک ساعت بریم جلو[ می تونم ببینمش که با استرس تلفن رو بر میداره. این رو هم بگم که فضای کاری ما بازه و همه میتونن صحبت دیگران رو بشنون.

به مشتری میگه کسی که این قابلیت رو ساخته مریضه و تا هفته دیگه نمی تونه کار کنه اما یک توسعه دهنده دیگه رو قرار میده تا روی مشکل کار کنه. ممکنه زمان بیشتری ببره و تا فردا تموم نمیشه. حتا شاید تا پس فردا طول بکشه.

کمی به شخصی که کنارم نشسته بود خیره شدم. همون کسی که مدیر پروژه درموردش صحبت می کرد. حالش خوب بود و اصلا مریض نبود.


بذارین تصویر وسیع تری براتون ترسیم کنم. رابطه با این مشتری ( که بزرگترین پروژه شرکت تا اون موقع رو داشت) کمی پر تنش بود. از زمانی که پروژه تحویل شد یا از زمانی که معلوم شد تخمین های پروژه اونقدری که مشتری انتظار داشت دقیق نیستن، مشتری به طور قابل توجهی نا امید شد.

ما اون تخمین ها رو کنار هم به همراه مدیر پروژه و رئیسمون به عنوان یک تیم انجام دادیم. کسی که فروش رو انجام داد و قبلا هم با مشتری ارتباط داشت رئیسمون بود.

اگه درست یادم باشه به این نتیجه رسیدیم که حدود یک سال زمان نیازه تا پروژه رو تحویل بدیم. البته که تخمین دقیقی نمیشه توی این بازه زمانی انجام داد. هیچکس توانایی این رو نداره که زمان توسعه پروژه ای در این ابعاد رو به طور دقیق براورد کنه. به همین خاطر به رئیسمون گفتیم که باید حاشیه مناسب رو توی زمانمون در نظر بگیریم.

البته این تخمین راضی کننده نبود. رئیسمون می دونست که انتظار های مشتری نصف چیزی بود که ما پیشنهاد داده بودیم. مسلما مشتری با جای دیگری قرارداد می بست اگه همین تخمین رو نگه می داشتیم. این شد که رئیسمون چیزی که ما توسعه دهنده ها و مدیر پروژه گفته بودیم غیر ممکنه رو به مشتری قول داد. اون تخمین رو نصف کرد و به مشتری ارائه داد. همون قابلیت ها اما با نصف زمان موجود.

ما از روز اول می دونستیم که چنین چیزی دست یافتنی نیست. وقتی که ما نگرانیمون رو به رئیس انتقال دادیم اون گفت: "ببینیم چی میشه. فعلا مهم اینه که مشتری رو جذب کنیم. بعدا درمورد جزئیات فنی فکر می کنیم".

به طور طبیعی مشتری از اینکه متوجه شد بیشتر از زمان پیش بینی شده نیازه تا نسخه اولیه تحویل بشه خوشحال نشد. به نظر من، خیلی خوب کار کردیم که فقط 2 ماه بیش تر از 6 ماه پیش بینی شده طول کشید.

احتمالامی تونین تصور کنین که این موضوع چه تاثیراتی روی تیم گذاشت. همیشه استرس داشتیم و (به عنوان یک شرکت) پشت سر هم دروغ می گفتیم.


من با مدیر پروژه بعد از اون تماس تلفنی، صحبت کردم. بعد از این که مشتری اولین تماس رو گرفت اون رفته بود تا وضعیت رو با رئیس درمیون بذاره.

اون همکاری که گفته بودن مریضه در حال حاضر داشت روی یک پروژه دیگه (که اون هم کمتر از حد معمول تخمین زده شده بود) کار می کرد و تاثیر بزرگی داشت اگه مجبور می شد یک روز کامل رو روی یک پروژه دیگه کار کنه. رئیس به سادگی از مدیر پروژه خواست که بگه اون همکار مریضه و به همین خاطر زمان بیشتری از حد معمول نیازه تا مشکل حل بشه. از نظر اون این اتفاق یک برد حساب می شد چون همکارمون می تونست به کار روی اون پروژه ادامه بده و چند روز هم زمان داشتیم تا مشکل رو حل کنیم. در نهایت هم مبلغ صورت حساب رو زیاد می کرد تا جبران خسارت هایی که با تخمین اشتباهش از اول بوجود اومده بود، بشه.

این شرایط به همراه دلایل دیگه ای که توی مطلب بعدی می نویسم باعث شد کمی بعد از این ماجرا از کار استعفا بدم. مدیر پروژه هم یک ماه بعد از رفتن من استعفا داد.

در نهایت اون شرکت شیوه کاریش رو تغییر داد. بر این باورم که متوجه شدند رابطه هایی که بر پایه دروغ هستن ارزشی ندارن و اگرچه دروغ گفتن در لحظه منفعت ایجاد میکنه اما هرگز راه حل دائمی نیست.

منبع

نظرات
اگر login نکردی برامون ایمیلت رو بنویس: