لطفا جاواسکریپت مرورگر خود را فعال سازید!

نحوه فعال سازی در کروم
  1. ابتدا باید اینکارو بگنید
  2. بعدش اونکارو
نحوه فعال سازی در فایرفاکس
  1. ابتدا باید اینکارو بگنید
  2. بعدش اونکارو
عواملی که منجر می‌شوند تصمیمات نادرستی در کار و زندگی خود بگیریم!

عواملی که منجر می‌شوند تصمیمات نادرستی در کار و زندگی خود بگیریم!

هر انسانی به طور روزمره در شرایطی قرار می‌گیرد که مجبور می‌گردد تا تصمیمی اتخاذ کند، راهی را انتخاب کند، از بین دو چیز یکی از آن‌ها را برگزیند و در موارد حساس‌تر هم از بین دو نفر یکی را به عنوان شریک زندگی انتخاب کند و … اما در عین حال، تحقیقات علمی حاکی از آنند که برخی چالش های ذهنی وجود دارند که افراد را از اتخاذ تصمیمات درست باز می‌دارند و گاهی اوقات -بدون آنکه حتی متوجه باشیم- منجر به اتخاذ تصمیمات احمقانه‌ای می‌شوند که در این مقاله قصد داریم ۲۰ مورد از این چالش های ذهنی را مورد بررسی قرار دهیم. با سکان آکادمی همراه باشید.

Anchoring Bias
فرض کنید که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده‌اید و به دنبال کار هستید. رزومه ی خود را برای شرکتی می‌فرستید و به مصاحبه دعوت می شوید. زمانی که پای حقوق و مزایا به میان می آید، پیشنهادی از طرف کارفرما به شما می‌شود (مثلاً برای ۴۰ ساعت کار کردن در هفته، شما قرار است یک میلیون و دویست هزار تومان دریافتی داشته باشید.) این مبلغ اصطلاحاً Anchoring Price نامیده می شود. به عبارت دیگر، این رقم همچون لنگری است که در ذهن شما می‌نشیند و خواه در این شرکت مشغول به کار شوید خواه نشوید، سایر فرصت های شغلی را نیز با همین معیار می سنجید. مثلاً اگر به شرکت دومی برای مصاحبه دعوت شوید و به شما پیشنهاد یک میلیون سیصد هزار تومان بشود، آن را فرصت کاری خوبی تلقی خواهید کرد و اگر به شما یک میلیون صد هزار تومان Offer داده شود، به احتمال قریب به یقین آن شغل را قبول نخواهید کرد (البته همیشه استثناهایی هم وجود دارد!)

به طور کلی، ما انسان‌ها به طرز فجیعی روی اطلاعات اولیه‌ای که کسب می‌کنیم حساب باز می‌کنیم و همین حساب باز کردن گاهی اوقات به ضرر ما تمام خواهد شد. جالب است بدانیم که شرکت های تجاری نیز از این چالش ذهنی مشتریان سوء‌ استفاده کرده و پول بیشتری روانه ی حساب‌های بانکی خود می کنند. مثلاً شرکت اپل را مد نظر قرار می دهیم. این شرکت از ابتدا محصولاتی روانه ی بازار کرد که -فارغ از کیفیت بالایی که دارند- نسبت به رقبا از قیمت بالاتری برخوردارند. در‌ واقع آقای مرحوم استیو جابز یک Anchoring Price در ذهن مشتریان محصولات اپل ایجاد کرد و تا زمانی که شرکت اپل پابرجا باشد، مشتریان از قیمت بالای محصولات اپل شکایت نخواهند کرد. پس مراقب باشیم که آدم‌های باهوش همواره در کمین هستند!

Availability Heuristic
ما انسان‌ها گاهی اوقات به داده‌هایی که در دسترس مان قرار دارد، خیلی بیش از اندازه اعتماد می‌کنیم و همین موضوع منجر به این می شود که متحمل ضرر شویم. فرض کنیم پدر بزرگی داریم که تریاک، سیگار، قلیان و پیپ می‌کشد و این در حالی است که پدر بزرگ عزیز و دوست‌داشتنی ما ۹۸ ساله است. عمر بیش از نرمال پدر بزرگ به نوعی ما را مجاب می‌کند که «انگار دخانیات آن طور هم که می‌گویند بد نیست چرا که اگر بد بود، حتماً پدر بزرگ من به ۶۰ سال هم نمی رسید!»

Bandwagon Effect
اگر ما در موقعیتی قرار بگیریم که افراد جامعه به یک چیز خاصی اعتقاد و باور داشته باشند، احتمال آنکه ما هم به آن چیز خاص باور و اعتقاد پیدا کنیم به مراتب بیشتر خواهد شد که چنین چیزی اصطلاحاً در علم روانشناسی تحت عنوان Group Thinking شناخته می شود.

شاید شما هم در یکسری جلسات کاری شرکت کرده باشید و در بیشتر مواقع چنین جلساتی خیلی مفید نیستند. یکی از دلایل این غیر مفید بودن جلسات این است که Group Thinking یا «تفکر گروهی» در آن اتفاق می افتد. مثلا، سرپرست، مدیر و یا کسی که از همه اعتبار بیشتری در جمع دارد یک چیزی می‌گوید و همین اظهار نظر وی منجر به این می‌گردد تا نظر سایرین را هم تحت تأثیر قرار داده و جلسه یک بعدی به پیش رود و سایر مدعوین در جلسه نظراتشان تحت تاثیر فرد مذکور قرار گیرد.

Blink-spot Bias
یکی از چالش هایی که اکثر ما آدم‌ها با آن سر و کار داریم این است که خودمان هم از مدل تصمیم گیری خود آگاهی نداریم و این قضیه یک چالش بزرگ محسوب می شود. اکثر آدم‌ها فکر می‌کنند که خودشان همواره تصمیم درست را می‌گیرند و این دیگران هستند که راه اشتباه را می پیمایند و این مسأله نیز منجر به این می‌گردد تا در زندگی گاهی اوقات گمراه شویم.

Choice-supportive Bias
وقتی ما چیزی یا کسی را انتخاب می‌کنیم (مثلاً یک لپ تاپ ایسوس می خریم)، همواره سعی ما بر این خواهد بود که حس مثبتی در مورد آن چیز داشته باشیم حتی اگر در ارتباط با خرید آن لپ تاپ تصمیم اشتباهی گرفته باشیم. این قضیه در مورد پدر و مادرها به شدت دیده می‌شود به این شکل که ایشان باور دارند که فرزند ایشان خوشکل ترین، باهوش ترین، بامزه ترین و ده‌ها ترین دیگر در مقایسه با سایر بچه‌های هم سن و سال فرزندشان است.

Clustering Illusion
گاهی اوقات ما آدم‌ها با توهمی رو به رو می‌شویم که ما را متمایل به شبیه سازی الگویی در رویدادهایی که به صورت تصادفی رخ می‌دهند می سازد. مثلاً اگر ۲ روز پشت سر هم از خیابانی رد شویم که در یک نقطه ی خاصی ماشینی با عبور از داخل خیابان باعث پاشیده شدن آب روی شلوار ما شود، این الگوی ذهنی در ما شکل می‌گیرد که دیگر نباید از آن محل عبور کرد!

Confirmation Bias
متأسفانه ما آدم‌ها از نظرات، پیشنهادها و انتقاداتی خوشمان می‌آید که هم سو با پیش‌فرض های ذهنی ما باشند. به عبارت دیگر، همه ما دوست داریم که دیگران ما را تأیید کنند. برای روشن شدن این مسأله مثالی می زنیم. فرض کنید که سر کار با یکی از همکاران خود دعوا کرده‌اید و اعصاب شما حسابی خرد است. پس از اتمام کار و زمانی که به خانه بر می گردید، برای پدر، مادر، خواهر، برادر و یا همسر خود شروع به تعریف داستان اتفاق افتاده می‌کنید و سعی می‌کنید که داستان را به نفع خود تمام کنید اما پس از اتمام صحبت های شما، مخاطب حق را به همکار شما می‌دهد و از آنجا که این فیدبک در تضاد با پیش‌فرض های ذهنی شما است، خیلی فیدبک طرف مقابل را عادلانه نمی‌بینید و از تعریف کردن داستان هم شاید پشیمان شوید.

Conservatism Bias
خیلی از ما انسان‌ها با شرایط، واقعیت‌ها و هنجارهای خاصی بزرگ می‌شویم و زمانی که دنیا کمی تغییر می کند، خیلی تمایل به شکستن چارچوب های ذهنی خود نداریم و ترجیح می‌دهیم داده‌های قدیمی خود را حفظ کنیم (که این قضیه در بزرگسالان به مراتب بیشتر دیده می شود.)

Information Bias
اطلاعات زیادی داشتن همیشه هم خوب نیست چرا که هرچه داده‌های ورودی به ذهن ما بیشتر باشند، تصمیم گیری هم دشوارتر خواهد شد. خیلی از ما آدم‌ها فکر می‌کنیم اگر در مورد هر چیزی اطلاعات کامل و جامعی داشته باشیم، تصمیمات اتخاذ شده از جانب ما به مراتب درست تر خواهند بود اما این در حالی است که این یک چالش ذهنی است که ما همواره دوست داریم به دنبال اطلاعات بیشتر و بهتر باشیم.

Ostrich Effect
تحقیقات حاکی از آنند که بسیاری از سرمایه گذاران در شرایط رکود بازار، سرمایه خود را نسبت به زمانی که بازار رونق دارد به مراتب کمتر چک می‌کنند و دلیل این مسأله هم آن است که گاهی اوقات ما آدم‌ها خیلی تمایلی به دریافت اطلاعات منفی، خطرناک و بر علیه چارچوب های ذهنی مان نداریم و همین مسأله منجر می‌گردد تا در آینده تصمیمات نادرستی اتخاذ نماییم.

Outcome Bias
خیلی وقت‌ها ما بر اساس نتایج یک اتفاق یا رویداد شروع به تصمیم گیری می‌کنیم فارغ از این اینکه اصلاً آیا در زمان تصمیم گیری، تصمیم درست را گرفته‌ایم یا خیر. فرض کنید شما چیزی در حدود ۱۰ میلیون تومان پول در حساب خود دارید و در خیابان در حال گشت زنی هستید که با خودرویی مواجه می‌شوید که پشت آن نوشته برای فروش. با راننده ی آن خودرو وارد مذاکره شده و معامله جوش می‌خورد و دو هفته بعد شما خودرویی که ۱۰ میلیون خریده بودید را ۱۳ میلیون می فروشید. این سود سی درصدی هرگز بدان معنا نیست که شما در لحظه ی خرید خودرو تصمیم درست را گرفته‌اید.

Overconfidence
اعتماد به نفس کاذب هم گاهی اوقات کار دست ما می‌دهد و مواردی در زندگی ما پیش می‌آید که به خاطر دید نادرستی که نسبت به توانایی‌های خود داریم، تصمیماتی می‌گیریم که در نهایت منجر به شکست ما خواهند شد. جالب است بدانید که این قضیه در مورد افراد خبره بسیار پررنگ تر است. مثلاً یک برنامه نویس حرفه‌ای به مراتب بیشتر در معرض اعتماد به نفس کاذب قرار می‌گیرد تا یک برنامه نویس مبتدی.

Placebo Effect
وقتی ما باور داشته باشیم که انجام دادن یا انجام ندادن کاری، دارای تأثیر خاصی روی زندگی ما خواهد بود، در بیشتر مواقع آن قضیه درست از آب در خواهد آمد شاهد این ادعا هم آزمایش‌های فراوانی است که روی بیماران مختلف به‌خصوص کسانی که دارای عارضه‌های روانی هستند انجام شده و نشان داده‌اند که گاهی اوقات داروهای غیر واقعی که فقط ظاهرشان واقعی به نظر می‌رسد دارای تأثیرات واحدی با داروهای واقعی هستند.

Pro-innovation Bias
اکثر شرکت های سیلیکون ولی مثل مایکروسافت، گوگل، اپل، فیسبوک و … از این رویکرد استفاده می‌کنند تا مشتریان بیشتری را به سمت خدمات و محصولات خود سوق دهند. به عبارت دیگر، گاهی اوقات افرادی پیدا می‌شوند که ارزش‌های واقعی یک نوآوری، سرویس و یا محصول جدید را بیش از آنچه که واقعیت هست جلوه می‌دهند و این حس را به مخاطب القاء می‌کنند که محصول جدید ایشان اصلاً نقطه ی ضعفی ندارد و همین مسأله منجر به این می‌گردد تا End-user تصمیم درستی اتخاذ نکند.

Recency
معمولاً ما آخرین داده‌های ورودی به ذهنمان را نسبت به داده‌هایی که قبلاً دریافت کرده‌ایم -هرچند هم که درست باشند- ارجحیت می دهیم. فرض کنیم فردی مبتدی هستیم که می‌خواهیم وارد حوزه ی برنامه نویسی شویم. در گذشته چندین مقاله در مورد زبان‌های برنامه نویسی مختلف، میزان درآمد آن‌ها در نقاط مختلف جهان، دشواری یادگیری و … خوانده‌ایم و تصمیم نهایی را گرفته‌ایم که مثلاً زبان برنامه نویسی جاوا را یاد بگیریم.

حال خبرنامه ای در ایمیل خود می‌بینید تحت عنوان The Best Programming Language in 2015 و پس از خواندن آن مقاله، متوجه می‌شوید که نگارنده زبان برنامه نویسی پایتون را نسبت به رقبا از آینده ی درخشان تری قلمداد کرده است. در چنین شرایطی، خواننده بدون مد نظر قرار دادن صحت اطلاعات موجود در خبرنامه، تا حد زیادی اطلاعات گذشته ی خود را نادیده می‌گیرد و مجدد بر سر دو راهی قرار می‌گیرد چرا که اطلاعات جدید از تاثیرگذاری بیشتری روی وی برخوردارند.

Salience
خیلی از افراد تمایل دارند تا ویژگی‌هایی که راحت‌تر به چشم می‌آیند را در مورد یک چیز، شخص و … مد نظر قرار دهند. این قضیه در مورد ازدواج خیلی پررنگ است چرا که افراد ویژگی‌های ظاهری که راحت تر می‌توان آن‌ها را مد نظر قرار داد را به عنوان داده‌هایی برای تصمیم گیری نهایی در نظر می گیرند.

Selective Perception
برخی مواقع هم ما انتظاراتی که در ذهن خود در مورد یک رویداد داریم منجر به این می‌گردد که دنیای واقعی را از همان زاویه نگاه کنیم. در انتخاب شغل، هر کسی دوست دارد که محل کاری خوب، پویا و با حقوق عالی داشته باشد. این‌ها همه Expectation ها یا انتظارات ما هستند اما به هیچ وجه به این معنی نمی باشند که این چنین دیدگاهی که فقط از ذهن ما نشآت گرفته را در مورد محل کار خود بیابیم.

Stereotyping
این یکی از فاحش ترین اشتباهاتی است که ما مرتکب می‌شویم به این صورت که وقتی فردی به گروه خاصی متعلق است، کلیه ی ویژگی‌های آن گروه اعم از خوب و بد را به فرد مذکور مرتبط می سازیم. برای روشن شدن این مسأله مثالی می زنیم. فرض کنید که قرار است با آقایی که استاد دانشگاه تهران است ازدواج کنید. معمولاً پیش‌فرض آدم ها این است که اساتید دانشگاه آدم‌های با شخصیت، با وقار، کاملاً علمی، با ادب و … هستند. در‌واقع ویژگی‌هایی که جامعه از بچکی در ذهن ما در مورد اساتید دانشگاه شکل داده را به همه ی این گروه از جامعه اطلاق می‌کنیم که این کاری بس اشتباه است (در این مورد خیلی نیازی به مثال زدن نیست چرا که اگر کمی به ذهن خود رجوع کنید، استادهای دانشگاه زیادی را می یابید که یک فردی با شغل سطح پایین را به آن‌ها ترجیح خواهید داد!)

Survivorship Bias
برخی مواقع هم برای ما پیش می‌آید که ما به جای آنکه روی تمامی شاهد مثال‌ها تمرکز کنیم، صرفاً روی مثال‌های زنده از یک چیز، شخص، رویداد و … فوکوس می کنیم. برای روشن شدن این مسأله مثالی می زنیم. امروزه واژه ی استارتاپ به کرات دیده می‌شود و گویی مد شده است که آدم‌ها یک استارتاپ راه بیندازند (مثل راه اندازی سکان آکادمی!).

با توجه به اینکه ما شنیده ایم، مرحوم استیو جابز از گاراژ خانه ی پدرش شرکت اپل را شروع کرد، یا مارک زوکربرگ در خوابگاه دانشگاه ایده ی فیسبوک را عملی ساخت و بسیاری مثال دیگر، که اکنون سرمایه هنگفتی دارند، ما بر این باوریم که تمامی استارتاپ ها به موفقیت می‌رسند که این چیزی بس اشتباه است. آمار و ارقام حاکی از آنند که در کشورهای جهان اول چیزی در حدود ۳ درصد از استارتاپ ها به موفقیت جهانی می‌رسند (و این در حالی است که این آمار در ایران مسلماً کمتر هم خواهد بود!)

Zero-risk Bias
جامعه شناسان دریافته‌اند که بشر عاشق قطعیت، شفافیت و عدم سردرگمی است حتی اگر این شفافیت به ضرر وی تمام شود. زمانی که ما در شرایطی قرار بگیریم که هیچ گونه ریسکی وجود نداشته باشد، این حالتی که خیال ما از بابت اش راحت است می‌تواند به ضرر ما تمام شود.

برای روشن شدن این مسأله مثالی می زنیم. فرض کنید که شما به عنوان یک کارآموز وارد یک شرکت برنامه نویسی می شوید. شرکت برنامه نویسی این شرط را برای شما می‌گذارد که ظرف مدت دو ماه می بایست مثلاً به توسعه اپلیکیشن برای اندروید مسلط شوید که در غیر این صورت، امکان همکاری دراز مدت با شما وجود نخواهد داشت. در چنین شرایطی شما تمام تلاش خود را به کار می‌بندید تا در آن بازه، برنامه نویسی اندروید را بیاموزید.

حال بیاید شرایط را به گونه ی دیگری فرض کنیم. شما وارد یک شرکت دولتی می‌شوید که نیاز به کارآموز برنامه نویسی اندروید دارند. مدت کارآموزی شما صرفاً دو ماه است و در این مدت می بایست چیزی یاد بگیرید. اما اینجا یک تفاوت فاحش وجود دارد. چه شما در این بازه ی زمانی توسعه ی اپ اندروید را فرا بگیرید و چه چیزی یاد نگیرید، پس از دو ماه شما به استخدام دولت درخواهید آمد.

در‌واقع در شرایطی که برخی چیزها برای ما شفاف هستند و خیال ما از نتیجه راحت است، ما هم خیلی تلاش نخواهیم کرد تا به نتیجه ی مطلوب دست یابیم چرا که می‌دانیم به فلان چیز، فلان فرصت، فلان پول و … دست خواهیم یافت (شاید یکی از دلایلی که برخی بچه‌های خانواده‌های پول‌دار چیزی در زندگی خود نمی‌شوند هم همین باشد که خیال ایشان راحت است که پدر حامی مالی وی در همه ی زمینه‌ها خواهد بود!)

آنچه در این مقاله مورد بررسی قرار گرفت، برگرفته از تحقیقات علمی است که در مجله ی بیزینس اینسایدر بریتانیا منتشر شده است و این در حالی است که ما همیشه و در همه جا استثنائاتی داریم و ۲۰ مورد بالا هرگز بدان معنا نیستند که همیشه ما با چنین چالش های ذهنی رو به رو خواهیم بود.

نظر شما چیست؟ آیا تاکنون در چنین دام‌های ذهنی گیر افتاده اید؟ در صورتی که تجربه ی مشابهی دارید، می‌توانید نظرات خود را با ما به اشتراک بگذارید.

منبع


بهزاد مرادی