چرا نباید به داستان‌های موفقیت در سایت‌ها اعتماد کنید؟

چرا نباید به داستان‌های موفقیت در سایت‌ها اعتماد کنید؟

داستان‌های موفقیت از زمان‌های قدیم وجود داشتند و همهٔ ما به شنیدن آن‌ها عادت داریم؛ در دورهٔ مدرن هم همهٔ ما با شنیدن داستان‌های زیادی از جمله داستان استیو جابز، بیل گیتس، مایکل جردن و ... بزرگ شده‌ایم. از یک طرف این طبیعی است که با شنیدن داستان‌های موفقیت کسانی که با وجود شکست‌های زیاد و شرایط نامساعد در حرفهٔ خود به فرد موفقی تبدیل شده‌اند تشویق شویم و انگیز‌هٔ‌مان بیشتر شود، اما از طرفی هم مقایسهٔ شرایط آن‌ها با وضعیت خودمان با این طرز فکر که «اگر آن‌ها توانستند، من هم می‌توانم»، شاید درست نباشد. اگر قانع نشده‌اید که چرا نباید به این داستان‌ها اعتماد کامل کنید، در ادامه چند مورد از مهم‌ترین دلایل برای اعتماد نکردن به این داستان‌ها را برای‌تان آورده‌ایم.

تفاوت شرایط هر فرد با دیگری
شرایط هر انسانی در دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم با انسانی دیگر متفاوت است؛ هیچ ۲ انسانی شرایط برابر ندارند. زیاد می‌شنویم که وقتی دانشجویی در چند واحد درسی مردود می‌شود، با خود می‌گوید که مارک‌ زاکربرگ و بیل‌ گیتس هم دانشگاه را نیمه‌تمام رها کردند و با این وجود ثروث زیادی به‌دست آوردند.

اما این دانشجوها به یاد ندارند که این افراد موفق از هاروارد -یکی از معتبرترین دانشگاه‌های جهان- بیرون آمده‌اند نه مثلاً دانشگاه علمی‌-کاربردی! و این درحالی‌ است که تنها برای وارد شدن به هارواد باید یک نابغه باشید. همچنین این افراد تنها برای این دلیل دانشگاه را نیمه‌تمام رها کردند که بتوانند روی پروژه‌های خود (مایکروسافت و فیسبوک) تمرکز کنند نه برای این‌که توانایی ادامهٔ دانشگاه و گرفتن مدرک را نداشتند.

نه‌تنها بیل‌ گیتس و مارک‌ زاکربرگ، بلکه هزاران فرد موفق دیگر هستند که داستان‌های موفقیت آن‌ها در جهان گفته می‌شود و هرکدام از آن‌ها از جایی با شرایط آموزشی، فرهنگی و اجتماعی-اقتصادی متفاوتی می‌آیند که این موارد بالاترین تأثیرات را در رسیدن به دستاوردهای یک فرد دارند.

برای مثال، خانم جی‌.کی. رولینگ شروع بدی در زندگی خود داشت. یک مادر تنها که در خیابان زندگی می‌کند و به فکر خودکشی افتاده بود؛ اما او شانس خود را امتحان کرد و تبدیل شد به یکی از نویسندگان موفق در حوزهٔ کودکان که کتابش همیشه پرفروش است. با این حال، این بدان معنا نیست که اگر شما در چند فاکتور ساده با این نویسندهٔ موفق تشابهاتی دارید و یک مادر تنها که در خیابان زندگی می‌کند هستید، می‌توانید شروع به نوشتن کتاب کنید و موفق شوید.

درست است که شما باید از این داستان‌ها الهام و انگیزه بگیرید، اما برای این‌که موفق شوید باید نسبت با شرایط خودتان کاری را به‌انجام برسانید. کتاب جی.کی. رولینگ از 12 طرف ناشر مختلف رد شد و در آخر یک ناشر تصمیم گرفت کار او را چاپ کند. شاید اگر شما باشید ممکن است همان اول کار یک انتشارات آشنا داشته باشید و خیلی سریع هم کتاب‌تان چاپ شود! اما آیا حتماً به یک کتاب پرفروش و موفق تبدیل می‌شود؟

معیار موفقیت
موفقیت یک چیز نسبی است؛ به این معنی که اگر برای یک نفر تأسیس یک شرکت موفقیت حساب شود، شاید برای یک شیرینی‌فروش فروختن کل شیرینی‌هایش در ۱ ساعت موفقیت باشد. خواندن داستان موفقیت افراد مشهور روی خواننده اثر می‌گذارد و در اکثر اوقات معیار اصلی او را تغییر می‌دهد و یک معیار واهی و غیرواقعی به او می‌دهد.

مورد دیگر این است که داستان‌های موفقیت به‌صورت ناخودآگاه در ذهن خواننده می‌مانند و او همیشه فکر می‌کند که پیشگام و پیشرو بودن در همه‌جا بهترین رویکرد برای انجام کارها است. کلماتی مانند اولین، بهترین، جوان‌ترین و سریع‌ترین همیشه به‌طور ناخودآگاه این فشار را القاء می‌کنند که کارها را سریع‌تر از بقیه انجام دهیم.

با این توصیفات خیلی سخت است که بدانیم چه‌زمانی درحال موفق شدن هستیم تا تلاش زیادی بکنیم و موفق شویم؛ کسانی که برداشت اشتباهی از داستان موفقیت بکنند و خود را با آن سازگار کنند، در خطر این هستند که برای چیز اشتباهی تلاش کنند که به‌خاطر تأثیر داستان موفقیت در ذهن آن‌ها ایجاد شده است و اصلاً اولویت آن‌ها نیست.

پیش‌درآمد و سرانجام
جنبه‌های زیادی در یک داستان موفقیت وجود دارد که خواننده معمولاً به آن‌ها توجه نمی‌کند؛ فرقی نمی‌کند داستان درمورد یک موفقیت شخصی باشد یا یک سرمایه‌گذاری بزرگ. همیشه یک داستان دیگر و یک همکاری و پیگیری پیوسته در پس‌زمینهٔ داستان اصلی وجود دارد.

منظور از «سرانجام» را استیون جانسون در ویدئوی معرفی کتابش که Where Good Ideas Come From نام دارد کامل توضیح داده است. او می‌گوید که داستان‌های موفقیت یک شبه ساخته نشده‌اند و این چیزی که ما در آخر می‌بینیم تنها نوک یک قلهٔ بزرگ است که خود این قله از افکار زیاد، تلاش‌های شکست خورده و همکاری‌های زیاد ساخته شده است.

او Tim Burners Lee را مثال می‌زند که پدر شبکه جهانی وب (www) است و برای این پروژه، ۱۰ سال تمام کار کرده است که در این مدت خیلی از ایده‌هایش در این مدت تغییر یافته‌اند و با ایده‌های جدید سازگار شده‌اند. او بدون این‌که دقیقاً بداند در آخر چه خواهد ساخت، تلاش می‌کرد.

همچنین برای هر داستان موفقیت یک داستان بعد از موفقیت و ادامه هم وجود دارد؛ یعنی داستانی که به خواننده می‌گوید بعد از موفق شدن آن فرد یا شرکت، برایش چه اتفاقی افتاد. برای مثال، در دنیای کارآفرینی گرفتن یک سرمایهٔ بزرگ موفقیت حساب می‌شود اما اتفاقات زیادی برای یک شرکت بعد از گرفتن اولین سرمایه‌اش می‌تواند بیافتد؛ مثلاً مؤسس و تیم اولیه توسط سرمایه‌گذار اخراج شوند! آیا بازهم این داستان یک داستان موفقیت حساب می‌شود؟

همین‌طور وقتی اسم یک شرکت در مجلاتی که نام شرکت‌های درحال رشد سریع را لیست می‌کنند آورده می‌شود، این یک موفقیت برای آن شرکت حساب می‌شود که در این مورد هم اتفاقات زیادی بعد از این موفقیت می‌تواند برای شرکت بیافتد. به گزارش شرکت Kauffman Foundation، فقط 63 درصد از شرکت‌هایی که اسم‌شان در لیست مجلات می‌رود می‌توانند به مدت 5 سال یا بیشتر در بازار بمانند.

با توجه تمام موارد بالا، می‌توانید ببینید که با اضافه کردن مسائلی که تا الان مورد توجه نبودند، این داستان‌ها زیاد هم شبیه به داستان موفقیت نیستند و تنها یک داستان واقع‌بینانه هستند.

پس آیا به داستان‌های موفقیت اعتماد نکنیم؟
درست است که این داستان‌ها قابلیت الهام‌بخشی دارند اما شاید نتوانند شما را در کارهای روزانه راهنمایی کنند و  این اصلاً بدان معنا نیست که هر‌وقت داستان موفقیت گفته شود، گوش‌هایتان را ببندید! بلکه باید بیشتر حواستان جمع باشد و بادقت باشید تا اثر اشتباهی از آن داستان نگیرید چراکه معلوم نیست این اثر چه زمانی از بین برود.

در آخر باید بدانید که مهم نیست در کاری که انجام می‌دهید سریع‌ترین و اولین باشید؛ بلکه مهم این است که آن‌را به بهترین روشی که می‌توانید انجام دهید و برای موفقیت خود در مسیر، هدف مشخصی داشته باشید.

منبع


هادی فاخریان